تبلیغات
داراوسارا - داستان
سلام امروز میخوام داستان خودم را براتون بنویسم امیدوارم  خوشتون بیاد.

یک روز رییس سوسک ها به سربازانش گفت: (شما باید مرا به بالای چاه ببرید تا من سارا را بترسانم ولی آن ها در آشپز خانه بودند و صدای او را نشنیدند و او را نبردند و دفعه ی بعد آن ها خسته بودند دفعه ی بعد آن ها خواب بودند. آن ها از دست رییس شان عصبانی بودند.فکری به سر آن ها زد یک کسی که عزیز بود برایشان انتخاب کردند آن ها یک مواد آزمایشی به آن زدند رفتند پیش رییس شان و گفتند بیایید به این دست بزنید بعد رییس شان به آ ن دست زد وگفت تند:<<حالاکه رییس است؟>>رییس گفت:<<این>>واورا به درخت بستندوبعداورابه دریا انداختند.

http://sarae.rozblog.com/


طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، سلام،

تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : sara e | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.