تبلیغات
داراوسارا - شعرباز باران باترانه
باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه 

یادم آرد روز باران
گردش یك روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
كودكی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پای كودكانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران
پاره می‌کرد ابرها را
تندر دیوانه غراّن
مشت می‌زد ابرها را
جنگل از باد گریزان
چرخ ‌ها میزد چو دریا
دانه های گرد باران پهن می‌گشتند هر جا


سبزه در زیر درختان رفته، رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران
به چه زیبا بود باران


می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من كودك من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
منبع:وبلاگ یادگاری


تاریخ : جمعه 19 شهریور 1395 | 11:13 ق.ظ | نویسنده : sara e | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.